زنگ خونه رو دیشب ساعت3زدن رفتم میگم کیه یکی بلند داد میزنه حااااااممممد پههههههلاااانه

+ نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 و ساعت 21:12 |
باورم نیست انکه ساده تر از اب روان بود مرا به اتش کشید

+ نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 و ساعت 21:4 |
زندگي ميكنم با عشق تو.عاشقم عاشق وجود تو
+ نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 و ساعت 12:28 |
تـو چـه میفـَهمی از روزگـآرم.. از دلتـَنگی ام

، گـآهی بـﮧ خـُدا الـتــمـآس میکُنــَم

خوابــَت را ببینــَم، میفـَهمی

فقـط خوابـــَترا...

+ نوشته شده توسط ستایش در جمعه بیستم بهمن 1391 و ساعت 21:18 |
ببیـــــــن

من هم

مثل خــــــیلی از عاشـــــق ها

از تو یـــــادگاری دارم

ولــــی

یــــادگـــاری من

با بقیه فــــرق دارد

یــــــادگــــــاری مــــن

از تو

ســــینه ای پر از درد اســـــت ...

+ نوشته شده توسط ستایش در جمعه بیستم بهمن 1391 و ساعت 21:7 |
.
فقط اسمی به جا مانده، از آنچه بودم و هستم


دلم چون دفترم خالی، قلم خشکیده در دستم


گره افتاده در کارم، به خود کرده گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن، چه راهی پیش رو دارم


رفیقان یک به یک رفتند، مرا با خود رها کردند،

همه خود درد من بودند، گمان کردم که همدردند …!

+ نوشته شده توسط ستایش در جمعه بیستم مرداد 1391 و ساعت 21:47 |
آیینه پرسید: که چرا دیر کرده است ؟


نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟


خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

.
آیینه به سادگیم خندید و گفت :


احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است


گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی


گفت: خوابی ! سالها دیر کرده است


در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!!


عشق تو عجیب مرا پیر کرده است


راست گفت آیینه که منتظر نباش ،


او برای همیشه دیر کرده است …
.

+ نوشته شده توسط ستایش در جمعه بیستم مرداد 1391 و ساعت 21:45 |

 

سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي

خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما

چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو

 مبارك ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط ستایش در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 19:24 |
+ نوشته شده توسط ستایش در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 15:6 |
+ نوشته شده توسط ستایش در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 15:5 |
+ نوشته شده توسط ستایش در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 15:4 |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست


گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من


خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا


لب پاشویه نشست


پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین


با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست


زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست


رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است


وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟


هیچ


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند


شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری


شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت


زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان


فردایی است، که نخواهد آمد


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست


شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است


زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک


به جا می ماند


زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر


زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ


زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق


زندگی، فهم نفهمیدن هاست


زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود


تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست


فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم


پرده از ساحت دل برگیریم


رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است


وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست


زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند


چای مادر، که مرا گرم نمود


نان خواهر، که به ماهی ها داد


زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم


زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت


زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست


لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست


من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

 

                                                             سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط ستایش در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 14:38 |
عکس بچه مهران غفوریان

عکس بچه مهران غفوریان

+ نوشته شده توسط ستایش در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 14:31 |

مرد کور

 : روزي مرد کوري روي پله هاي ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛

 روي تابلو خوانده میشد

« .من » کور هستم، لطفاً کمک کنید

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت ، نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه

 داخل کلاه انداخت

و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگري روي آن نوشت و

 تابلو را کنار پاي او

گذاشت و آنجا را ترك کرد .

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده

است . مرد کور از صداي

قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ، که بر روي آن

چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد : چیزخاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگري نوشتم ولبخندي زد

 وبراه خود ادامه داد ...

من کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روي تابلوي او خوانده میشد :امروز بهار است ،ولی من

نمی توانم آنرا ببینم !!

 

نتیجه:وقتی کارتان را نمی تو

انید پیش ببرید ، استراتژي خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد

 شد .

باور داشته باشید هر تغییر ، بهترین چیز براي زندگی است .

 

حتی براي کوچکترین اعمالتان از دل ، فکر ، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است...لبخند

بزنید!

+ نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه یکم اسفند 1390 و ساعت 20:22 |
دیگه حوصله نوشتنو ندارم .دیگه حس اینو ندارم که از عشق بنویسم از دوست داشتن بگم و لذت

عشق و هواشو تعریف کنم .

میخوام ننویسم و دیگه ننویسم

خستم .خسته از همه چی .از زندگی .از این دنیای نامهربان و بی رحم .از این آدهای نامهربون روزگار که

هر روز یه رنگن

از ادمهایی که نمتونن یه جور باشن .آدمایی که حرفشون و دلشون یکی نیست . خدایا خیلی

خستم .کاش میتونستم راحت شم .

خدایا پناهم بده که به پناه تو محتاجم .

+ نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 و ساعت 18:39 |
در آغوشم بگیر ای نازنینم

در آغوشم بگیر شاید كه با تو


دوباره خنده ای بر لب ببینم !


در آغوشم بگیر چون كودك خود


تو لالایی بخوان ، آرام گیرم


گذار از آن شراب مهر و عشقت


نه بسیار ، اندكی را جام گیرم



مرا با خود ببر تا دور دست ها


كه هیچ درد و غمی آنجا نباشد


هراسی از شبر تنها نشستن ،

 
پر از تاریكی و سرما نباشد !


اگر اشكی شد از گونه جاری


تو با دستان خود پاكش بگردان،

بتابان آفتاب چشم خود را


بر آن چشمان بارانی و گریان



بخند ، با خنده های آتشینت


یخ لبهای من را آب گردان


وجود تشنه ام را از محبت


تو با یك بوسه ای سیراب گردان !



در آغوشم بگیر با مهربانی


مرا یك بوسه مهمان كن دوباره


از آغوشت نكن هرگز رهایم


نگیر از من چو بیگانه، كناره !

+ نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 و ساعت 0:6 |
سر آن کوچه خاموش غریبانه نشستم



راه را بر هر عابر دل سوخته بستم


گفتم اخر تو می آیی .. تو می آیی!



یادم افتاد به پیوند گسسته



یادم افتاد به پیمان شکسته



یادم افتاد به آن روز جدایی



یادم افتاد که دیگر نمی آیی


پیش چشمم همه خاطره هامان گشودند


یادم آمددست دردست از این کوچه گذشتیم توگفتی:


سرسکوی بزرگی بنشینیم نشستیم



دست در دست نهادیم دیده بستیم



کوچه ازخاطره پربار سینه از وسوسه سرشار



شهر از همهمه پربار


تو بر انگشت من انگشت گره کردی و گفتی:


گرهی را که من امروز زدم کس نگشاید



هیچ پیمانی از این بیش نپاید



ماه میریخت به راه من وتو گرده سیماب



مادوعاشق دوگنهکارگاه بیداروگهی خواب گذشتیم



زیر بارانی از آن نقره مهتاب نرم چون آب گذشتیم



باز شد پنجره ای و کسی گفت: که هستید؟



ما گذشتیم و به لبخند ندادیم جوابی


گفت: پیداست که هستید......



بسته شد پنجره ما نیز گذشتیم



این کوچه همان کوچه ست


همان عطرو همان بوهمان رنگ و همان بو



همان سنگ وهمان اب وهمان جو



سالها رفت ولی......



کوچه همان جاست



هنوز جای پای تو ازاین فاصله پبداست هنوز



گویی آن مرد مصمم از آن پنجره مشغول تماشاست



هنوز



اما..........



کوچه آن کوچه دگر نیست سالها رفت چو باد



من غریبانه نشستم یک عمر سرآن کوچه تنگ



یکی برایم انداخت گل و آن دیگری سنگ



من نه از سنگ رنجیدم و نه از گل خندیدم



آنقدرماندم که چوبرگ برسرشاخه تنهایی خودخشکیدم



نوجوان بودم و آن کوچه گذرگاهم بود


کوچه ی خاطره ها دلهره ها



کوچه ساکت و دلخواهم بود



ولی امروز کزین کوجه برمن می آیم نوجوانی رفته



با دلی سوخته و غرق به خون می آیم



کس ندانست چه امد به سرم


این همه سال تونیز نگرفتی خبر



همگان پندارند من به راه افتاده من دل از کف داده


راه گم کرده ام و رهگذرم وای بر حال دلم



سر این کوچه نشستم



یک عمر ولی امروز غریب وطن خویشتنم



تو کجایی که بیایی و ببینی هنوز



ره نشین سر این کوچه خاموشم هنوز



خسته از دقایق روزگار پربسته



و در نهایت انتظارم هنوز



 

+ نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 و ساعت 23:41 |
نشستم پای مشروب


گفتن :

بخور بگو به سلامتی اونی که دوستش دارم..!!


پیکو به لبم نزدیک کردم اما نخوردم..!!


ولی گفتم :


به سلامتی اونایی که از وجودشون نفس می کشم..!!


گفتن : نخوردی ؟

گفتم : سلامتی اونا رو توی پاکی میخوام نه تو مستی ...!

+ نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 18:58 |
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.


/روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری ست.


/روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند


قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.


روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است


/تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی...


روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگیست


/تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم...


روزی که تو بیایی ؛ برای همیشه بیایی


/و مهربانی با زیبایی یکسان شود.


روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...


/و من آن روز را انتظار می کشم


حتی روزی که دیگر نباشم

+ نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 18:55 |
این لحظه ها
تنم یه آغوش گرم میخواهد با طعم عشق نه شهوت........

این لحظه ها

لبانم رطوبت لبانی را میخواهدبا طعم محبت نه شهوت.........

این لحظه ها

گیسوانم نوزش دستی را میخواهد با طعم ناز نه نیاز..........

این لحظه ها

تنی را میخوام که روحم را ارضا کند نه جسمم را...........

+ نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 18:51 |
کاش وقتی زندگی فرصت دهد


گاهی از پروانه ها یادی کنیم


کاش بخشی از زمان خویش را


وقف قسمت کردن شادی کنیم


کاش گاهی در مسیر زندگی


باری از دوش نگاهی کم کنیم


فاصله های میان خویش را


با خطوط دوستی مبهم کنیم


کاش وقتی آرزویی میکنیم


از دل شفاف مان هم رد شود


مرغ آمین هم از آنجا بگذرد


حرف های قلبمان را بشنود

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 و ساعت 20:44 |
شعرهایم را میجَوَم

ذره ذره در دهانم

طعم مانده گی میگیرند

حرف نمیشوند

دق اند که در گلو میمانند

قورت میدهم

هضم نمیشوند

روی دل سنگینی می کنند

سوء هاضمه میشوند ؛

این واژه های لعنتی...

میسوزانند تمام ِ درونم را...

کلامی ، حرفی ، مرهمی بخورانیدَم

که آبی باشد روی این آتش

جهنم ِ شعرهایم نزدیک است...

در عبور از پلِ بی انتهایِ صراط ِدل...

سرای ِخاموش ِنانوشته هایم را

مأمنی میشوم برای خط خورده های ِ

ذهن ِ گمشده ام ؛ تا رها شود از خود ؛ بی خود...
+ نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 23:32 |
دلم شکست .

دلم شکست .آن کس که روزی حرفهای عاشقانه در گوشم نجوا میکرد .آنکس که دلم را ربوده بود و

عشق را در آن جایگزین کرده بود دلم راشکست .

آن کس که روزی هزار بار واژه دوستت دارم را تکرار میکرد دلم را شکست

دلم شکست  از آنکس که روزی به وجودش افتخار میکردم آن کس که همه زندگیم بود و من دیوانه وار اورا

 می پرستیدم .

دلم شکست.

خدایا چرا چنین شد گناهم چه بود ؟ عاشقی؟ مگر عشق گناه است ؟ مگر عاشق شدن گناه است ؟

خدایا چرا مرا عاشقش کردی چرا بذر محبت اورا در دلم کاشتی و هر روز پر بارترش کردی؟

خدایا به کدامین جرم مجازاتم میکنی ؟ جرمم چیست ؟

 

 

+ نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 19:10 |
در چشمانم تنها يي ام را پنهان مي کنم

در دلم ، دلتنگي ام را

در سکوتم ، حرفهاي نگفته ام را

در لبخندم ، غصه هايم را

دل من چه خردسال است ، ساده مي نگرد

ساده مي خندد ، ساده مي پوشد

دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي ست

ساده مي افتد

ساده مي شکند ، ساده مي ميرد
+ نوشته شده توسط ستایش در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 22:27 |
+ نوشته شده توسط ستایش در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 22:24 |
+ نوشته شده توسط ستایش در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 22:22 |

پیداست هنوز شقایق نشدی


زندانی زندان دقایق نشدی


وقتی که مرا از دل خود می رانی


یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

زرد است که لبریز حقایق شده است


است که با درد موافق شده است تلخ


عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی


پاییز بهاریست که عاشق شده است

+ نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 15:43 |
صبرکن سهراب! گفته بودی قایقی خواهم ساخت! قایقت جادارد؟ من هم ازهمهمه اهل زمین دلگیرم...

 

+ نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 23:5 |
+ نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 16:49 |
خسته ام دیگر ازین فریاد ها

خسته از بی مهری و بی دادها
 
خسته از دلبستگی و یاد ها

خسته از شیرین و از فرهاد ها

خسته ام از این همه دیوانگی

خسته از نادانی فرزانگی
 
خسته از این دشمنان خانگی

خسته ام ازین همه بیگانگی
 
خسته ام از گردش چرخِ فلک

خسته از تنهایی و شب های تک
 
خسته از ایمانم و تردید و شک

خسته از دیو و دَد و دوزو کلک
 
خسته ام دیگر ازین آوارها

خسته از سنگینی دیوارها
 
خسته از ظلم و بد و آزارها

خسته از بی یاری بیمارها
 
خسته ام از تابش مهر و قمر

خسته از نامردمی های بشر
 
خسته از بی فطرتان بی هنر

خسته ام از خستگی ها، بیشتر…
 
خسته ام، خسته ام…
 

+ نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 16:48 |


Powered By
BLOGFA.COM